هومن نامه
هومن نامه ۱
چرا من از تو هيچ كليد و رويا و نسيم ندارم هومن ؟
در پي كدام آهوي تابنده و خنده رويي كه سراغت را حتي پرستوهاي امين تارك دنيا هم نمي گيرند
هر كه تو را دوباره برايم بزايد
آن كلمه ي شفاف را به او خواهم بخشيد
نكند يك دفعه دختران ساعت ۳ شب تهران در گوشت حرفهاي جادويي زده باشند
تو را به كوچه هاي متروك و دور زمان برده باشند
نكند لبهايت را آن لبهاي كبود و از شكل افتاده ، كبود و بي شكل كرده باشد
نكند يك دفعه سرت درخشيده باشد و رفته باشي بالاي آن ديوار ممنوعه و گفته باشي كه آن نگين منم !
نكند جايي طرفهاي شكستگي سايه ها و تذهيب ها نشسته باشي و همه ي باغ را سوزانده باشي !
نكند كلاه شاپو بر سر گذاشته در جنگ خروس هاي جان بر كف نشسته با سبيل هايت بازي كرده باشي !
كجا رفته اي اي سرو خوشبوي بهارهاي عارف تبريز ؟
مرا سراغ نمي گيري
مرا كه مادرم درون خمره ي شراب زاييد
با من حرف بزن اي بي دين
از كوچه هاي پر از صليب و ابرهاي كج و معوج برگرد
اين جا گندمزاري با بوي نان هاي شيرين در انتظار توست
اگر خواستي بگو برايت قايق و فانوس بياورم
اگر بيايي
هفت روز همين طوري مي توانيم بنشينيم در همديگر به آن هفت روز نگاه كنيم
از همين چند تكه ابر و پنجره و ماشين قراضه ي دم كوچه ، فيلم بسازيم
يك رمان در باره ي كوچه هاي چند بُعدي بنويسيم
تو مي تواني در فضاي سياه چشمانت دختر و صندلي و اسب و ساعت بياوري
من آن نصف ديگر را با گنبد و كلاغ و كليدها به فرجام رسانم
خدا را بيا
تو را به اسم آذربغ و گل هاي اهريمني فرا مي خوانم كه بيايي
اين چند روز بي سيگاري و بي باراني نمي ازرد بي تو
اگر اين درختان لوس آنجلس آنجا نبودند
حرفهاي ديگري هم داشتم
من آهو را ول كردم هومن
تو هم ول كن !
هومن نامه ۲
امروز زنگ زدم به ۴۱۱
دنبال تو مي گشتم كه بي تو انگورها شراب نمي شوند
فكر مي كنم شماره ي تلفنت با ۷ شروع مي شود
گفتم دست هايش دوستان پرنده گاني هستند كه در شاخه هاي زبان از صبح علي الطلوع مي خوانند تا نيمه ي شب
صدايت را درختان تبريزي از هندوستان برايت آورده بودند
يكي از اسم هايت در مايه ي شور بود انگار
خنديد زن نشسته در ۴۱۱
انگار مي خواست بپرسد كه زن داري ؟
زن ها تو را نديده برايت كاغذ سفيد مي شوند
...
پيدا كه نمي شوي شب كه مي شود گوش مي سپارم به ترانه ي ليلي مارلن در راديو زاگرب
ترجمه این شعر به ترکی از بولنت کیلیچ
مثل قهر خشك شدي و هومن را از سطرهاي پيشاني من برداشتي
من هم جسد اين قناري سرخ را از طپش هاي مغشوش گرفتم و از پنجره پرت كردم بيرون
گفتم اي مرده شورش ببرد اين فانوس خاموش را
آن لنگيده ي شال بر گردن هم با گزليكش آمد و مرا به ديار خوك هاي بال شكسته برد
اما ديروز وسط هاي يك شب خيس
شكل تو پر از شراب آمد نشست روي يك خط خالي و بي سونات
خواند و خواند و خواند ...
چقدر شيشه هاي ننوشيده داشتيم در آن لُكانته ي ابري
هومن جرعه اي هم به اين خاك بريز
قناري مست مي رويد وقتي كه ببيند در پايان داستان آسمان روي آب راه مي رود !
هومن نامه ۴
رازي با تو در ميان بگذارم هومن
ماه تبريز در چاه به دنيا میآيد و در چاه می ميرد
خون مرا شكارچيان آهو در برف كاغذ ريختند
و خون تو را خود آهو وقتي كه دلت شكست
راه رفتنت با زمين فاصله پيدا كرد
دست هاي زهر آلود و فروكشنده
نگاه تو را در كدام غروب دفن كردند ؟
در كدام مغاك زنده مردي هومن ؟
چه كسي می خواهد از خون تو شاهنامه بنويسد ؟
من براي تو از جمعه ي روزنامه ها زده ام بيرون
در سياهي كدام ستاره روحت می لرزد و صدايت سياه شده است ؟
نكند خود تبريز ها ؟
تاريكي پر از چاه هاي احتمال است هومن
اسب و عصايم را براي ترجمه به لوس آنجلس برده اند
من اين جا چروكيده و تاريك
بي تو آهي سردم در زبان فارسي ...
هومن نامه ۵
آن ابرهاي خيالي شلنگ به دست كه شليطه پوشيده اند باغ را می شورند
من در سطر سوم كه در را باز مي كنم سوي نرگسها
تو مي خندي و شلنگ از دست يكي ابر مي ستاني و سمت من مي گيري
زمان كه خيس مي شود
سر من جلو همه ي آن نگاه هاي مست از گردنم مي افتد
و درخت پرتقالي مي شود
مي افتم كه نمي گذاري هومن
پرتقالي چيده جاي سرم مي گذاري
تا بوي يك جمله ي شاد را در زمان حال بدهم
چه دوست دارم صورت مخفي اين كوهستان را دوباره ببينم
انگورهايش آدم را مست مي كنند
هومن نامه ۶
دست بر زخم كبود گردنم بردم و رنگم زرد شد
ميمونها آينه ي شكسته را از آب برداشتند و به دستم دادند
كوهها برخواستند و شتراني شدند و رقصيدند
در آينه تو و من دو سر بر يك گردن هومن !
اين فقط در فارسي میتواند اتفاق بيفتد
زني از كنارمان شبيه زمان مي گذرد و ...
باور نكن هومن
اين يك روياي ديروقت شب چهارشنبه است در خانه ي آن زن مكزيكي
زن قارچي مي چيند و طرف ما دراز میكند
تا قارچ را ..
كه ميمونها آن را می قاپند و می خورند و دمشان را از دست میدهند
چرا مرا از بابل به خانه ي آن زن بردي هومن ؟
چرا آن زن عقرب شد هومن ؟
حالا بايد از دست روشنايي فرار كنيم هومن !
هومن نامه ۷
پاهايم را مورهاي تاريك دور جويدند و من افتادم
باران هم آسمانش را برداشت با اسب هايش طرف شمال رفت
عقربه اي هم خزيد و زبانم را نيش زد
...
چشم كه باز مي كنم
مه آلود ساكتِ چهارشنبه اي شبيه تبريز
هر از چندگاهي پلك مي زني نشسته بر شاخه ي درختي كه نروييده
من سنجابي كه احمقانه گردي گردويي را نمي توانم لمسش كنم
پاهايم را هومن پاهايم را ...
در ميان آن همه راههاي بهشت
من و تو آن راه هندي را گرفتيم و دور زديم
داري به سيمهاي تلفن كه به طرف دختر پطر كبير مي روند نگاه میكني ؟
به دخترت كه در باران آن شهرِ سرخ قو شده بود ؟
ياد پسرهايم مي افتم هومن
ياد مادر پسرهايم كه در منقار خدا به سوي كوه هايش برده مي شود
صداي مرا مي شنوي ؟
مي خواهي برايت در اين گردو آب بياورم ؟
چقدر ترسناك مرا نگاه مي كني هومن
چقدر تاريك !
هومن نامه ۸
يا شهرزاد به دنيا نميآيد
يا بيايد
زود هوس ققنوس مي كند و مي سوزد و در بد ترکيبی يك داستان ابرگرفته خاموش میشود
...
شهرزاد من مادر پيدا نكرد تا زبان من به دنيا بيايد
اما تو آنقدر به اين زمان از دست رفته اعتماد كردي
كه آسماش را ابرها گرفتند و رعدش در يكي از كوه هاي جادو خاموش شد
خبرش را مردي داد
كه مي خواست شبيه تو در بد مركبي زبانش
در كوچه هاي ماهوتي شال بر گردن راه برود
هومن گرچه اينجا نمي شود دهان را شكلي مقبول داد
ولي باز
اين غم تو
آخرين غم همه ي برهمنان باشد !
من هم بي شهر و بي پشت سر در دنگال زمان از دست رفته ي خود، استخوان مي پوسانم
و به رويم نمي آورم كه سايه ام پنهاني خواب هايم را مي دزدد
از تو و من ديگر گذشت آغوش نرگس هاي چشم درشت و شب هاي بغداد
خدا مولوي هاي جوان بعد از ما را بي بيت و طوطي نكند !
هومن نامه ۹
كجايي هومن كه من در چاه چرخان زمان با شانه هاي بي پرنده
و چه وحشتناك اقاقی ها چه سوخته !
كت و شلوارم پر از جن هاي سه شاخ و صورت هاي ماسيده
هركجا به دنبال تو نزديك مي شوم فشفشه هاي ديوانه وارِ مار
چه شراب تلخ و بد شگوني كه بي تو تارهاي صداي مرا مي بُرد
هومن پيش از آنكه روحم تاريك و كج شود
بيا آوازي را كه براي مردگان تبريزي میخوانند در گوشم بخوان !
روي صورت معوجِ من برگ غار هم بگذار !
مي افتد آرام آن آهو
آه مي شود در سفيدي برف
همان آهويي كه تو را برد و برد
در تاريكي ساعت تنها رهايت كرد
جاي پاها بايد از آن موتور سوار ريش سرخ و آن شكل پر شكسته باشد !
كجا مي روم اي همه ي زمان هاي گيج و ويج ؟
چرا هر راهي كه مقصدش يك درخت درخشان است
بايد اين همه سرد و باريك باشد ؟
چقدر مردن وقتي كه يخ ها آب مي شوند سار مي كشد هومن ؟
هومن
همه ي آن آهو من بودم من
كه مي خواستم در بغداد كاغذي شهري بسازم پر از تذهيب و پرتقال
نشد هومن
اجل عجله داشت هومن !
Labels: هومن نامه

3 Comments:
شعرهای شما خیلی خوب است. با تکه های اش البته بیشتر حال می کنم: بیا و آوازی را که برای مردگان تبریزی می خوانند در گوشم بخوان. یا ...
سلام دوست ناديده
از شعرهاي زيبايت حض بردم. مست شدم.
از سادهگي كلمات و از عمق محتوا و زبان خاص اين شعرها به شور آمدم.
خوش به حال هومن كه عاشقي چون تو دارد...
بسيار خوش ميشوم اگر بيشتر با هم آشنا شويم
ali
Email man
malavantanha@yahoo.com
Post a Comment
<< Home